یادی از گذشته های دور

مجموعه: تفریح و سرگرمی, داستان تعداد بازدید: 163 تاریخ : ۱۵ اسفند ۱۳۹۱

پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من
میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.
پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
پیرمرد متعجب و نگران به خونه برگشت.

وقتی وارد خونه شد ، دید پیرزن تو اتاق نشسته و داره گریه میکنه.
متجب ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!!

 

منبع : choulab.persianblog.ir

مطالب مرتبط

نظر شما !!!

نظر شما برای “یادی از گذشته های دور”

  1. جدیدترین اخبار
  2. پربیننده ترین اخبار
قالب تفریحی