آرشیو : نوشته هایی با برچسب داستان کوتاه

خانووم شماره بدم؟؟؟؟

خانووم شماره بدم؟؟؟؟

  خانوووووووم… شــماره بدم؟ خانوم خوشــــــگله! برسونمت؟ خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟   این‌ها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه ...

ادامه مطلب
داستان کوتاه / درسی مهم برای زندگیت !

داستان کوتاه / درسی مهم برای زندگیت !

در روزگاری که بستنی 500 تومان بود ، پسری 10 ساله وارد یک کافی شاپ شد، خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت، پسر پرسید، بستنی ...

ادامه مطلب
داستانک/ نجار و کارفرما

داستانک/ نجار و کارفرما

خانه یك نجار مسن به كارفرمایش گفت كه می خواهد بازنشسته شود تا خانه‏ای برای خود بسازد و در كنار همسر و نوه‏هایش دوران پیری ...

ادامه مطلب
داستان کوتاه طنز ماجرای غریق نجات !!

داستان کوتاه طنز ماجرای غریق نجات !!

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت ...

ادامه مطلب
داستان کوتاه کفش های طلایی

داستان کوتاه کفش های طلایی

تا كریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه كریسمس روز به روز بیشتر می شد. من هم به ...

ادامه مطلب
داستان کوتاه شام آخر

داستان کوتاه شام آخر

لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران ...

ادامه مطلب
کاسه زهر – طنز

کاسه زهر – طنز

کودکی پیش خیاطی شاگردی می کرد روزی از روزها خیاط کاسه ای عسل به دکان آورد و برای اینکه کودک به عسل دست نزند به ...

ادامه مطلب
داستان کوتاه خاطرات زمستان را به بهار نیاور

داستان کوتاه خاطرات زمستان را به بهار نیاور

برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و کم کم اهالی دهکده شیوانا می توانستند از ...

ادامه مطلب
داستان کوتاه فقر

داستان کوتاه فقر

  روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می ...

ادامه مطلب
هیچوقت زود قضاوت نکن

هیچوقت زود قضاوت نکن

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ. ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ...

ادامه مطلب
داستان کوتاه سه پیرمرد

داستان کوتاه سه پیرمرد

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ...

ادامه مطلب
داستان کوتاه دسته گل

داستان کوتاه دسته گل

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت ...

ادامه مطلب
یادی از گذشته های دور

یادی از گذشته های دور

پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم. من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه ...

ادامه مطلب
ماجرای عیب کوچولوی عروس

ماجرای عیب کوچولوی عروس

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به ...

ادامه مطلب
  1. جدیدترین اخبار
  2. پربیننده ترین اخبار
قالب تفریحی